{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my dark princess

پارت۵
تمام مدت ذهنم در گیره بود دقیقه متوجه‌ نشدم چه سرنوشتی در انتظارمه در هر صورت بعد از سفری طولانی با قطار و بعد قایق به قصری بزرگ رسیدیم که ماه پشت ان قایم شده بود خیلی زیبا بود وقتی وارد سالن شدیم پیرمردی برامون سخنرانی کرد نگاه های او نسبت به من سنگین بود با تعجب و اضطراب و پرفسور عجیبی با موهای مشکی که با حالت مرموزی بهم نگاه میکرد
وارد گروهی شدم به اسم اسلیترین بازم اون اسم اشنا درگیر کلمه ی اشنایی شدم درون ذهنم سوالی بزرگ بود
"من کی هستم"
وارد سالن با رنگ سبز زمردی شدیم اکثر افراد به خوابگاه رفتن ولی من تو سالن موندم تا اطراف رو تحلیل کنم ساعت ها گذشت تقریبا ساعت ۲ نصف شب بود صدایی پشت سرم احساس کردم
_ این وقت شب اینجا چیکار میکنی
نگاهش کردم همون مرد قد بلند با موی مشکی همون پرفسوری که مخش تاب داره
اشلی: ا..اممم... م..من... چیزی رو گم کردم
_ هویتت رو؟
با چشم های گرد شده سرم رو بالا بردم
اشلی: چی؟؟؟؟
_ ولی من کسی رو میشناسم که میدونه با تو چیکار کنه و بهتره بگم میتونه کمکت کنه ولی به نفعته درد سر درست نکنی بانو جوان دنبالم بیا....
دیدگاه ها (۵)

سناریو درخواستی

سناریو درخواستی

دلم میخواد وسط درخواستی ها رمان هم بزارم الان میخوام بنویسم ...

تکپارتی

my bark princess

۱ : 45 a clook

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط